یادش بخیر
توی این مدت کلی اتفاق عجیب و غریب و تلخ و شیرین واسم پیش اومد ولی یه شب واقعا از همشون بیشتر واسم خاطره انگیز بود
اون از امتحان مدار، اونم از امتحان الکترو مغناطیس، راستی امتحان الکترومغناطیس هم دیر رسیدم البته پیشرفت داشتم این دفعه ۱۰ دقیقه تاخیر داشتم
،خلاصه امتحانا هم تموم شد و نمره های ما رو هم اعلام کردن و ....
هرچی خدا بخواد همون میشه بگذریم.
شب آخر امتحانامون ، دیگه امتحان اندازی گیری رو داده بودیم همه مثه پرنده ای که داره واسه اولین بار پرواز و تجربه میکنه بالا و پائین میپریدیم.ساعت دوازده شب با توصیه ی مقداد و بخاطر این که قهر نکنه رفتم خوابگاه وقتی رسیدم به خوابگاه هنوز زیر پام علف سبز نشده بود که بچه ها اومدن پائین و درو واسم باز کردن و وقتی رسیدم در سویت یه لحظه حس کردم توی چایخانه ی سنتی مش حیدرم
قلیان و چای و ضبط صوت و آلات فسق و فجور و ......
خلاصه تا ساعت ۴:۳۰ صبح با هم حرف زدیمو خندیدیم بعضی از بچه ها هم با تغییرات جزئی توی بازیه "یه قل دو قل "یه بازیه جدید اختراع کردن به نام "یه قند دو قند"(با این تفاوت که قند نقش ریگ رو بازی میکرد)کلی خندیدیم به این بازی و سوتی هایی که بچه ها موقع فیلم برداری میکردن و ......
ساعت ۴:۳۰ هم غذای گشنه پلو با خورشت دل ضعفه خوردیم و شب و به صبح رسوندیم اما اصل کار تازه قرار بود شروع بشه بعد از خوندن نمازی که از گفتن اذانش هم مطمئن نبودیم(به گفته ی حاج مقداد که زود خوندیم)عازم یک سفر روحانی شدیم به سمت کله پاچه ای
(میدونم خیلی ها با خوندن این کلمه این شکلکو نثار وبلاگم میکنن
)ساعت ۶صبح بود تقریبا کله پاچه رو هم خوردیم حالا تازه بچه ها سر حال اومده بودن میخواستن برن عکس بگیرن رفتیم کنار رود کارون چند تا عکس یادگاری هم گرفتیم و این شب پر خاطره هم تموم شد نتیجش هم این بود که من تا ساعت ۶ بعد از ظهر خوابیدم
جدا شب خوبی بود حتما چند سال دیگه با یادآوریش کلی خاطره واسمون زنده میشه
خدانگهدار
پ ن :استاد محترم حالا که حقمو دادی خیال میکنی لطف کردی که منت میذاری؟!!!
پ ن:مطمئن باش سر حرفم هستم اینو بهت ثابت میکنم .

)
احتمالا بساط سحری رو همون جا بر پا کردن.اول خواستم مثه ترمای قبل نرم توی صف(البته صف که نبود
اونا هم که گشنه تر از ما بودن همه ی کلاسا رو ربودن.من واسه خودم و دو سه نفر از دوستام انتخاب واحد کردم و وقتی که نیم ساعت گذشت دیگه اوضاع به حالت عادی درومد
و آرامش به آغوش دانشکده ی مهندسی برگشت.صحنه خیلی دیدنی بود مثه آخرای بازی فوتبال که یکی خوشحاله یکی ناراحت اونجا هم همین طور بود یکی ۱۰ واحد گیرش اومده بود یکی هم ۲۰ واحد،روز اشکها
و لبخند ها
هم از راه رسید وشروع کردم به روزه گرفتن البته دیروزم روزه بودما ولی خب اسم یوم الشک که روشه دیگه مثه روزه های اصلی حال نمیده میشه شبیه مسابقات دوستانه ی فوتبال که هیچ موقع مثه مسابقات رسمی نمیشه
دلشون خوشه اینا پیام سلامت کیلو چنده دیگه ؟نفسشون از جای گرم بلند میشه من که موقع افطار به زمین و زمان رحم نمیکنم. خلاصه این که امروز اولین افطاره راستی شما هم دعوتید خواستید تشریف بیارید
.
.بعضي از دوستان حسابي بهشون برخورده بود (منظورم پست قبليه
و .........يکي از دوستاي خوبم هم که حسابي منو کوبوند به زمين با اون انتقاداتش .اما من يه جواب واسه همتون دارم
)
.بالاخره با هزار تا درد سر يه قبرستوني(به نام آموزشگاه ۱) ثبت نام کردم و شروع کردم به درس خوندن
اما به جان خودم به جان بچه هام

ایشالا که شما هم بتونید توی کنکور موفق بشید