تبليغاتX
بی شیله پیله!!!

بی شیله پیله!!!

 یادش بخیر

 

توی این مدت کلی اتفاق عجیب و غریب و تلخ و شیرین واسم پیش اومد ولی یه شب واقعا از همشون بیشتر واسم خاطره انگیز بود

اون از امتحان مدار، اونم از امتحان الکترو مغناطیس، راستی امتحان الکترومغناطیس هم دیر رسیدم البته پیشرفت داشتم این دفعه ۱۰ دقیقه تاخیر داشتم،خلاصه امتحانا هم تموم شد و نمره های ما رو هم اعلام کردن و .... 
 هرچی خدا بخواد همون میشه بگذریم. 

 

شب آخر امتحانامون ، دیگه امتحان اندازی گیری رو داده بودیم همه مثه پرنده ای که داره واسه اولین بار پرواز و تجربه میکنه بالا و پائین میپریدیم.ساعت دوازده شب با توصیه ی مقداد و بخاطر این که قهر نکنه رفتم خوابگاه وقتی رسیدم به خوابگاه هنوز زیر پام علف سبز نشده بود که بچه ها اومدن پائین و درو واسم باز کردن و وقتی رسیدم در سویت یه لحظه حس کردم توی چایخانه ی سنتی مش حیدرم
قلیان و چای و ضبط صوت و آلات  فسق و فجور و ......

خلاصه تا ساعت ۴:۳۰ صبح با هم حرف زدیمو خندیدیم بعضی از بچه ها هم با تغییرات جزئی توی بازیه "یه قل دو قل "یه بازیه جدید اختراع کردن به نام "یه  قند دو قند"(با این تفاوت که قند نقش ریگ رو بازی میکرد)کلی خندیدیم به این بازی و سوتی هایی که بچه ها موقع فیلم برداری میکردن و ......

ساعت ۴:۳۰ هم غذای گشنه پلو با خورشت دل ضعفه خوردیم و شب و به صبح رسوندیم اما اصل کار  تازه قرار بود شروع بشه بعد از خوندن نمازی که از گفتن اذانش هم مطمئن نبودیم(به گفته ی حاج مقداد که زود خوندیم)عازم یک سفر روحانی شدیم به سمت کله پاچه ای (میدونم خیلی ها با خوندن این کلمه این شکلکو نثار وبلاگم میکنن )ساعت ۶صبح بود تقریبا کله پاچه رو هم خوردیم حالا تازه بچه ها سر حال اومده بودن میخواستن برن عکس بگیرن رفتیم کنار رود کارون چند تا عکس یادگاری هم گرفتیم و این شب پر خاطره هم تموم شد نتیجش هم این بود که من تا ساعت ۶ بعد از ظهر خوابیدم

جدا شب خوبی بود حتما چند سال دیگه با یادآوریش کلی خاطره واسمون زنده میشه

خدانگهدار

پ ن :استاد محترم حالا که حقمو دادی خیال میکنی لطف کردی که منت میذاری؟!!!

پ ن:مطمئن باش سر حرفم هستم اینو بهت ثابت میکنم .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 بهمن1386ساعت 16:20  توسط افشین  | 

و اما امتحان مدار...

 

روز دو شنبه ۲۴ دی بود ساعت ۱۰ صبح امتحان مدار داشتیم .درسی که با توجه به حجم زیادش و یک روز فرجش هیچ کورسوی امیدی  باقی نذاشته بود.چون نرسیده بودم قبل از امتحان یکی از بخش های درس رو بخونم مجبور شدم از ساعت ۱۰ شب تا ۲:۳۰بیدار بمونم و تا اومدم بخوابم ساعت ۳ شده بود منم با توجه به اینکه میدونستم امتحان ساعت ۱۰با خیال راحت خوابیدم اما نمیدونستم که دیگه یخورده زیادی راحتم!ویز ویز ساعت و موبایل تا قبل از ساعت ۹ بیش از ۱۰ بار منو از خواب بیدار کرد تا جایی که دیگه اعصابم خط خطی شد و گوشیو سایلنت کردم ،(بیچاره ها میخواستن بیدارم کنن که از امتحان عقب نمونم)توی خواب خوش به سر میبردم که یه لحظه با صدای تلفن از خواب پریدم با دیدن ساعت تنها چیزی که به ذهنم اومد شماره ی آژانس بود اصلا نفهمیدم دوستم چی گفته و خودم چی پوشیدم فقط زنگ زدم آژانس و خودمو سریع رسوندم به دانشگاه از بخت بد من راننده ی محترم اتوبوس دانشگاه وقت چایی خوردنش رسیده بود و میخواست سر کیف خودش شروع به حرکت کنه ولی غر غر کردن من و چند نفر دیگه کارساز شد و راننده شروع به حرکت کرد.وقتی خودمو رسوندم به کلاسی که قرار بود امتحان توش برگذار بشه فکر میکرم که با مشتی اراجیف و ملامت های گوناگون مواجه میشم ولی برخورد شگفت انگیز مراقب و استاد محترم چنان منو متعجب کرد که هر چی نگرانی داشتم به یکباره تبدیل به امید شد و تا ۱۰ دقیقه بعد از گرفتن برگه فقط خدا رو شکر میکردم که رسیدم به امتحانم یا به نوعی رسوندنم!بعد از اینکه امتحانو دادم فهمیدم چرا استاد اون جوری با من برخورد کرده بود(آخه من دو ماه میشد که سر کلاس این استاد شریف حضور نداشتم و کلا منو نمیشناخت پش نمیتونست اون لطف رو از روی شناخت به من بکنه)قبل از این که من برسم چند نفر از بچه های کلاس در مورد تاخییر من با استاد صحبت کردن واقعا لطف بزرگی به من کردن

بعد از امتحان  هم هر کس که منو میدید یه نگاهی به موهام مینداختو میگفت چرا موهات اینجورین!؟تازه متوجه شدم که با چه وضعیت فلاکت باری خودمو رسوندم به دانشگاه ولی واقعا خدا رو شکر که تونستم خودمو برسونم...

 

پ ن :یه مدت نسبتا طولانی نبودم به علت قطع بودن سیم تلفنمون که به لطف مخابرات یک ماه طول کشید تا درست بشه .

پ ن :اگه این خاطررو نوشتم یه علت داشت ،امشب خیلی حالم بده یجورایی داغونم خواستم با یادآوری این خاطره یکمی به خودم روحیه بدم هر چند افاقه نکرد.

خداحافظ

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 دی1386ساعت 3:26  توسط افشین  | 

اردوی مثلا علمی!


سلام

چند وقت پیش یعنی دقیقا جمعه  ی دو هفته ی پیش ما رفتیم اردو جهت اکتساب چند تا گردو! (هدف بازدید از سد دز و کسب اطلاعات بیشتر در مورد رشتمون بود)

صبح میخواستیم حرکت کنیم، به من گفته بودن ساعت ۷ حرکت میکنیم منم ساعت ۷:۱۵خودمو رسوندم اونجا که مثلا با تاخیر اومده باشمو یه کلاسی گذاشته باشم ولی خب وقتی رسیدم اونجا به جز ۴ نفر از دخترای گروهمون کسی رو ندیم واسه این که تابلو نشم و ضایع نشم یه تاکسی گرفتم ۲۰۰-۳۰۰متر رفتم جلو تر دوباره پیاده برگشتم که شاید تا موقعی که برگردم چند نفر دیگه اومده باشنخلاصه به جهت اتلاف وقت  هم با چند تا از دوستام تماس گرفتم و به چند تاشونم اس ام اس دادم که یخورده دیر تر برسم(پیش خودشون خیال کردن من میخوام حالشونو بپرسم)

خلاصه با هر درد سری بود ما عازم این اردوی به اصطلاح علمی شدیم

دینگ دینگ:علت تاخیر در حرکت:دیر رسیدن استاد محترم دکتر جورابیان عزیز

قبل از این که بخوایم حرکت کنیم دیدیم که دخترا زرنگی کردن و زود تر از پسرا سوار اتوبوس شدن چنان محکم سر جاشون وایساده بودن که در یک لحظه به چسب رازی گفتن:زرشک،اهکی!

با لحن تند یکی از مسئولین اجرایی اردو جای پسرا و دخترا عوض شد.وقتی که سوار اتوبوس شدیم با به صدا در اومدن ضبط اتوبوس چنان بچه ها به وجد اومده بودن که که رقص زیبای خودشونو نثار حال ما کردن .
هر وقت هم که صدای ضبط کم میشد با ندای علی جون ولوم بده علی جون ولوم بده دوباره همون حس و حال بر اتوبوس حاکم میشد.

رسیدیم به محوطه ی سد بچه ها در حال بردن هرگونه استفاده ی غیر علمی از این اردو بودن این استفاده ها ی ارزشمند تا جایی ادامه پیدا کرد که بعضی از بچه ها مشتاق ادامه ی تحصیل در رشته ها ی دیگه مثل شیلات شدن!
نقطه ی اوج اردو هم جایی بود که یکی از دوستام حاضر شد ۲۰هزار تومن پول بگیره(جمع اوری شده توسط چند تا از پسرا)و از آخر اتوبوس شروع کنه به رقصیدن تا جلوی اتوبوس و روبروی استاد !
جالب اینجاست که با همون حالت رقص پولا رو پس داد(به گفته ی بسیاری از مفسران خریت محض بود)
 نزدیکای شب هم رسیدیم اهواز خلاصه خیلی خوش گذشت ....

پی نوشت۱:حواست باشه داری از چی و کی فیلم میگیری با توام.

پی نوشت ۲:درسا خیلی سنگین شدن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 20:27  توسط افشین  | 

خدایا چیکار کنم؟

به به عجب غذایی!به به عجب هوایی!به به عجب میوه هایی.فکر کنم اینجا خود بهشته .میخوام این لحظه ها تموم نشه.بازم میخوام بخورم.چرا من سیر نمیشم؟!
 

آخ....چرا میزنی؟!

ندای پدر:پاشو پسرم ،پاشو صبح شده باید بری دانشگاه.
خودم:بابا جون الان که ساعته شیش و نیمه
ندای پدر:خب باید یه چیزی بخوری نمیشه که شکم گرسنه بری سر کلاس.

تو همین شرایط با خودم میگم که:نه بابا صبحانه کیلو چنده آخه؟!میخوام بیشتر بخوابم.
هنوز سرم و روی بالش نذاشتم که میبینم دوباره ندای گوش نواز پدر منو از خواب شیرین بیدار میکنه
حالا هم صبحانه نخوردم هم اینکه بیشتر خوابم میاد .
یه وسوسه ی شیطانی میگه که نرو دانشگاه بچسب به خوابت.اما توی همین شرایط تاس مغزم جفت شیشه رفتنو میاره،که آره باید بری.

ساعت ۸ صبحه .دو ساعت تمام به سخن استاد گرامی(که توی اون شرایط مثه سوهان روح عمل میکنه )گوش فرا میدی.این استاد پیله تر از کرم ابریشم هم که ول نمیکنه.اه.......

حالا ساعت ۱۰ شده حتی اگه تا شروع کلاس بعدی به سمت کلاست بدویی دیر میرسی.با هزار تا درد سر میرسی به کلاست دو ساعت دیگه به حرفای یه استاد پیله تر گوش میدی و اما الان ساعت دوازدهه...
لحظه ی وصال یار فرا میرسه.دسته دسته بچه های دانشگاه رو میبینی که از شوق وصال یار اشک توی چشاشون حدقه زده.آری لحظه ی وصال است.
چهرهای خرسند و شاداب بچه ها تو رو از آن چه هستی شاد تر میکنه .با آرزوی قرب الی الدوست پیش میری ...میرسی به ۳۰متری یار که .....
بوی گند ماهی بلند میشه!وای خدا......!چی فکر میکردم چی شد!اشک توی چشمای بچه ها حالا دیگه تبدیل به خون غم شده  ،و بچه ها مثل مگس هایی که از پیف پاف فرار میکنن از سالن غذا خوری دور میشن!
این جاست که تموم آرزوهات رو بر باد رفته میبینی.با خودت فکر میکنی که به دامان این سیاه چال مخوف(ماهی)برم یا گرسنگی رو به جان بخرم.
توی همین شرایط یکی از دوستات مثه فرشته ی نجات عمل میکنه و یه راه مناسب پیش روت میذاره

آره ساندویچ!

به ساندویچ قناعت میکنی تا از شر ماهی خلاص بشی.


 این بود حکایت یکی از روزایی که رفتم دانشگاه!

در آخرم بگم که واقعا شرمنده ام از کسایی که وقت نمیکنم بهشون سر بزنم .

+ نوشته شده در  جمعه 18 آبان1386ساعت 0:31  توسط افشین  | 

       حلول ماه شوال و فرارسیدن عید سعید فطرو به عرب و غیر عربش! تبریک میگم

 

سلام.امیدوارم همگی تونسته باشیم توی این ماه به اون چیزایی که میخواستیم برسیم،نه اینکه فقط روزه بگیریمو خلاص!

راستش خیلی حال و حوصله ی آپ کردن نداشتم ولی دنبال یه مناسبت درست و حسابی میگشتم که به بهونه ی اون آپ کنم دیگه چی بهتر از عید فطر (البته عید نوروز بهتره ها )

این مطلبو فقط واسه ی این نوشتم که بهتون بگم من زندم خیلی زود آپ میکنم !!!

قربون همتون

                                                                                    یا حق

+ نوشته شده در  جمعه 20 مهر1386ساعت 23:30  توسط افشین  | 

انتخاب واحد یا عذاب الهی؟

سلام یه همه ی رفیق رفقا .خوبید؟؟؟؟خب خدا رو شکر که خوبید.

گاهی اوقات به این فکر میکنم که چرا همه میگن بابا  شما دیگه دانشجویید ،دیگه بزرگ شدید یعنی وقتی میریم دانشگاه باید بزرگ شیم؟
دیروز یعنی ۲۶ شهریور روز انتخاب واحد ما بود،ساعت ۴ که واسه سحر بیدار شدم دیگه نخوابیدم تا ساعت ۶ که رفتم دانشگاه.به خیال خودم زود رفتم که دیگه زود برسم اونجا راحت باشم واسه انتخاب واحد .نمیدونم چرا خارج از دانشگاه سایت دانشکده صفحه ی انتخاب واحد باز نمیشه واسه همین مجبوریم بریم دانشگاه همین که وارد دانشکدمون شدم صدای نعره ی بچه ها بلند شد،وقتی رفتم طبقه ی دوم صدای نعره واضح تر به گوشم میرسید و وقتی رسیدم طبقه ی سوم دیدم که بله همه بر و بچ الاف تر از من اومدن؛نمیدونم از ساعت چند اونجا اتراق کرده بودن احتمالا بساط سحری رو همون جا بر پا کردن.اول خواستم مثه ترمای قبل نرم توی صف(البته صف که نبود )اما از ترس این که واحدایی که میخوام گیرم نیاد رفتم توی همون صف عجیب غریب.یه لحظه با خودم گفتم واقعا اونایی که اونجان همشون بالای ۲۰ سال سن دارن؟؟؟؟؟؟؟ توی همون صف کذایی که شلوغ تر از حرم امام رضا بود چنان فشاری به من وارد شد که دو سه بار چشمام از حدقه درومد و بچه ها از رو زمین برشون داشتن دادن که دوباره بذارم سر جاشون،چنین فشاری رو شاید بتونید  کف اقیانوس اطلس حس کنید.صف دخترا هم که شبیه چیز برگر پر سس بود طوری که توی یک وجب جا ۲۰۰ نفر جمع شده بودند.
خلاصه ساعت ۸ که شد در سایت دانشکده رو که باز کردن ما رفتیم توی سایت و ما شبیه گرگ شده بودیم و سیستما شبیه گوسفند یه جایی واسه خودمون پیدا کردیمو شروع کردیم به انتخاب واحد اما نکته جالب این جا بود که من که یکی از اولین نفرایی بودم که شروع کردم به انتخاب واحد دیدم که نصف ظرفیت کلاسا تکمیله چرا؟؟؟؟؟چون همچنان جنس پرستی در دانشگاه ما بیداد میکرد و در سایت رو واسه دخترا زود تر باز کردن  اونا هم که گشنه تر از ما بودن همه ی کلاسا رو ربودن.من واسه خودم و دو سه نفر از دوستام انتخاب واحد کردم و وقتی که نیم ساعت گذشت دیگه اوضاع به حالت عادی درومد و آرامش به آغوش دانشکده ی مهندسی برگشت.صحنه خیلی دیدنی بود مثه آخرای بازی فوتبال که یکی خوشحاله یکی ناراحت اونجا هم همین طور بود یکی ۱۰ واحد گیرش اومده بود یکی هم ۲۰ واحد،روز اشکها  و لبخند ها .واسه بچه های برق هم یه مشکلی پیش اومده بود که چون خیلی طولانی میشه دیگه نمیگم.ولی همه ی اینا یه طرف تشنگی هم یه طرف دیگه احتمالا بخاطر اون فشاری که گفتم خدا این روزه ای رو که گرفتم جای سه چهار روز در نظر میگیره .

امید وارم  همتون انتخاب واحد خوبی داشته باشین

نماز روزه ی گرفته و نگرفتتون قبول باشه

                                                                                    یا حق

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 13:10  توسط افشین  | 


و اما اولین افطار...

بالاخره ماه رمضان  هم از راه رسید وشروع کردم به روزه گرفتن البته دیروزم روزه بودما ولی خب اسم یوم الشک که روشه دیگه مثه روزه های اصلی حال نمیده میشه شبیه مسابقات دوستانه ی فوتبال که هیچ موقع مثه مسابقات رسمی نمیشه

نمیدونم شما هم روزه میگیرید یا نه ولی من روزه ام خیلی هم گرسنه و تشنه ام پس اگه پرتو پلا نوشتم به بزرگی خودتون و گرسنگی و تشنگی من ببخشید
آخ که چه بویی داره میاد همه چیزو کس و شبیه غذا میبینم حتی نزدیک بود بچه ی داداشمو بخورم تازه کی بورد رو هم شبیه شکلات میبینم از شانس بدم هم هر وبلاگی که میرم در مورد خوردن نوشته یکیشون در مورد مذایای آب و گوشت و میوه و........نوشته بود خلاصه این که وبلاگ نویسا هم با من لج کردن.

پیام سلامت :همین الان توی تلویزیون گفت که بهتر است که افطار را سبک میل نمایید و خوردن شیر برنج ، حلیم بدون روغن و نان و پنیر برای افطار توصیه میشود دلشون خوشه اینا پیام سلامت کیلو چنده دیگه ؟نفسشون از جای گرم بلند میشه من که موقع افطار به زمین و زمان رحم نمیکنم. خلاصه این که امروز اولین افطاره راستی شما هم دعوتید خواستید تشریف بیارید .

در آخر هم یه چیز باحال بهتون بگم امروزداشتیم به یه بنده ی خدا یاد میدادیم که چجوری فین کنه آخه بیچاره به جای این که گلاب بروتون مفشو بده، بیرون می کشید داخل کلی باهاش تمرین کردیم تا یاد بگیره ،امشب هم قرار تست عملی ازش بگیرم .

نمازو روزه های گرفته و نگرفتتون قبول باشه 
                                                                                                   یاحق  
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 17:57  توسط افشین  | 

                                                بلف آموزشگاهی

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
واسه شروع يه احوال پرسي کوچولو خوب بيديد؟؟؟؟؟؟ چي کارا ميکنيد؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

خوب بريم سر اصل مطلب همون طور که ميدونيد در چند روز آينده اسامي پذيرفتگان نهايي کنکور اعلام ميشه و اين وسط يه تنور داغ درست میشه    که همه ميان سريع نوناشونو ميچسبونن که يه موقع تنور سرد نشه   منظورم با آموزشگاههاي کنکوره که حسابي نونشون تو روغنه اين روزا    .بعضي از دوستان حسابي بهشون برخورده بود (منظورم پست قبليه )بعضي ها ديگه بهم زن نميدن  ،بعضي ها بهم گفتن آدم جلفي که سبک بازي در مياره   ،بعضي ها هم گفتن تا حالا چند تا زن گرفتي    و .........يکي از دوستاي خوبم هم که حسابي منو کوبوند به زمين با اون انتقاداتش .اما من يه جواب واسه همتون دارم

                                                     
                                                 
 
حال کردين؟؟؟ حالا بگين افشين بده ميگفتم ،چون بعضي از دوستان بهشون بر خورده بود همين اول ميگم که اين چيزايي که مينويسم فقط در مورد خودمه ،اصلا هم قصد ندارم به همه تعميم بدم (لاقل اين جوري دسته اي از انتقادات کم ميشه  )

دو سه سال پيش همين روزا بود که مثلا ميخواستم خودمو واسه کنکور آماده کنم  من هم که  قبل از سال پيش دانشگاهي بجز رياضي و فيزيک تو باقي درسا تعطيل بودم     وقتي دورو برمو ميديدم ،هرکس واسه خودش کلاس درس ثبت نام ميکرد،بعضي ها هم معلم خصوصيو اين حرفا حالا از همه ي اينا بگذريم تبليغات تلويزيوني منو وسوسه ميکرد  اما حالا کجا ثبت نام کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟ حسابي گيج شدم  .بالاخره با هزار تا درد سر يه قبرستوني(به نام آموزشگاه ۱)  ثبت نام کردم  و شروع کردم به درس خوندن اما به جان خودم به جان بچه هام بجز يکي دو جلسه اصلا نرفتم و اون همه پولو ريختم توي جوب  عذر ميخوام توي حلق صاحب اون آموزشگاه  (البته بلا نسبت جوب،بازم گير ندين که توهين شده به کسي خودتو ن ميفهميد که حق دارم اينو بگم)اما بخدا اين کلاسا نه تنها به دردم نخورد کلي هم وقتمو گرفت البته آزموناش خوب بود بي انصافيه اگه اينو نگم  .
خلاصه اين که تبليغاتي که مي کنن حسابي آدمو جذب ميکنه

نکته:این شکله مال هولو کاست بود که باز خودم هنر به خرج دادم  و این شکلیش کردم (کلاهشم دست کاری کردم )

و ميدونم کساني  که تو وضعيته دو سه سال پيش من هستن بيشترياشون سر در گمن 

در آخر هم دو سه نمونه از تبليغاتشونو بگم فقط بخندين

آموزشگاه ۱ميگه ۳۷ تا از رتبه هاي تک رقمي سال گذشته توي آموزشکده ي ما ثبت نام کرده بودن 
آموزشگاه ۲ ميگه۳۳تاشون توي آموزشگاه ما بودن    
و.....
با يه حساب سر انگشتي ميفهمين که مجموع اين افراد بيشتر از ۳۰۰می شه در حالي که ما فقط ۱۰۰ تا ۲۰۰رتبه ی تک رقمي بیشتر  نداريم(با فرض اينکه فني و کار دانش رو هم حساب کنيم

يکي ديگه از دروغاشونو که خودم با چشاي خودم ديدم اين بود که از رتبه هاي بچه ها سو استفاده ميکردن من خودم رتبم y شد اما اونا توي تبليغاشون رتبه ي منو zچاپ کردن (با فرض اين که zاین دیگه نامردیه در حق اونایی که بعد از من میخواستن برن اونجا و با دیدن این تبلیغات فکر میکنن که خبریه، من که با هزار تا درد سربالاخره دانشجو شدم ایشالا که شما هم بتونید توی کنکور موفق بشید


 ديگه طولاني شد (قابل توجه بعضي ها      )


تا بعد بای دوستان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 1:41  توسط افشین  |